عيدتوووووووووووووووووووووووووووون مبارككككككككككككك
سال خوبي داشته باشيد تو اين سال جديد بيشتر همديگروسر كار بذاريد
تو سال جديد فقط به فكر پول باشيد اصلا شخصيت مهرباني خانواده
و..... براتون مهم نباشه هاااااااااااااااا
فقط پول
خاكتوسر همه دختر پسرايي كه قدر يه دوست خوب رو نمي دونن
و فقط به فكر خنده و شوخي هستن
خاك تو سر همه اونايي كه زندگي خودشون وديگران رو به
مسخر مي گيرن
ديگه اعصابم از همتون خرد شده هر چي مي خوام چيزي نگم نمي شه
شايد اين ديگه اخرين پست من باشه موفق باشيد و منو حلال كنيد
دو ستدار شما مهدي
خانم ها مثل راديو هستند :
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.
خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :
از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.
خانم هامثل چسب دوقلو هستند :
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.
خانم ها مثل موتور گازي هستند :
پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت
خانم ها مثل رعد و برق هستند :
اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.
خانم ها مثل موبايل هستند :
هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.
خانم ها مثل گچ هستند :
اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که
هيچ شکلي نمي گيرند.
خانم ها مثل کنتو ر برق هستند :
هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.
خانم مثل فلزياب هستند :
هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند
عکس العمل نشان مي دهند.
خانم ها خيلي زرنگ هستند :
آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح راگرفتند
دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که
نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره
می خواد درس بخونه
خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور
همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ
طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات
و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را
بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان
تـبديل به الهه گرداند.
می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق
مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر
درست می کنه رو تحمل کنه کافیه
که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت
عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه
شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه
توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه
کجا گذاشته
می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکش
برخوردهاي مبتني بر شتاخت و احترام
يا به عبارتي رفتار بچه مثبت وارانه!! در اينگونه برخوردها طرفين كمي تا
قسمتي عاقلند، فهم دارند، شعور دارند و الكي قوه خيال خود را به كار
نمي برند. از پدر و مادرشان اصول محرم و نامحرم را ياد گرفته اند. راحت!
مثل آدم زندگي شان را مي كنند. سلام عليكشان را دارند، سر وقت
هم پدر و مادرشان برايشان آستين بالا مي زنند كه تا دم در نياوده اند
سر و سامان بگيرند! و در كل آدمهاي خوشحالي هستند .
آدم هاي دختر و پسر نديده فول فابريك، بعضا دچار اين نوع برخورد
مي شوند. سرخ و سفيد مي شوند و عرق ميريزند. ضربان قلبشان
بالا ميرود و احتمالا شاهد بعضي علائم فيزيولوژيكي... (گلاب به رو،
ديگر بقيه اش را نمي گويم) مي شوند .
همين جا لازم است اشاره اي به مساله ماخوذ به حيا بودن بشود.
از قديم نديم ها گفته اند كه حيا خوب است ولي خجالتي بودن نه!
يهني چه؟ يعني اينكه فرد باحيا با اراده خودش كاري را انجام
نمي دهد و در حالت خونسردي، آرامش و هوشياري است؛ ولي آدم
خجالتي، بدبخت ننه مرده، اگر بخواهد هم توانايي انجام آن كار را ندارد .
فكر نكنيد خيلي خوب... پس خوب است كه بچه مان خجالتي باشدها!
نه اصلا! چون گاهي شاهد رفتارهاي متناقض از افراد فوق العاده خجالتي
بوده ايم. يعني طرف موقع حرف زدن يك دقيقه نمي تواند به چشمانت
نگاه كند ولي با صد نفر تلفني، دوستي خارج از محدوده دارد .
برخورد دستپاچه و هيجان زده
به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت ديگران، باعث بوجود آمدن برخورد
هيجان زده مي شود. يعني چه مي شود؟! الان مي گويم... يعني دخترك
يا پسرك طرف مقابلش را كه مي بيند يوهويي گمان مي كند كه ايشان
يك دل نه صد دل عاسخ! او شده است كه فلان لبخند را زده يا فلان
كلمه را استفاده كرده است. هم اينها زير سر نداشتن شناخت صحيح از
جنس مخالف ست
نتيجه اخلاقي: آقاجان؛ نوجوانان و جوانان بايد مورد محبت قرار بگيرند تا
اينطوري تشنه محبت نباشند كه وقتي كسي گفت دوستت دارم سر از
پا نشناخته همچين اختيار دل از كف بدهد .
برخورد خشك و محدود
بعضي ها از آن طرف پشت بام افتاده اند. يعني در مقابل جنس مخالف،
آنقدر كج خلقي و اخم و خشانت! به خرج مي دهند كه نگو و نپرس.
همچين رفتار مي كنند كه انگار دشمن خوني خود را ديده اند. اين
خودش باعث ايجاد عكس العمل سرد از اطرافيان مي شود و فرد
خشن و خيلي قشنگ، با خودش فكر مي كند كه اين عمل! آنان است
نه عكس العمل و باعث جيرينگ شكستن قلب يخ بسته و لطمه ديدن
روح گل سرخي اش مي شود .
برخورد مبتني بر پرخاشگري
اين افراد محبت صادقانه و عارفانه و بي شائبه و غيره و ذالكانه خود را به
شكل پرتاب سنگ و پاشيدن اسيد و داد و فرياد و نيش و كنايه به طرف
مقابلشان نشان مي دهند. اينها كساني هستند كه به پختگي اجتماعي
در رفتار خود نرسيده اند. كلا يك چيزيشان مي شود كه اين رفتار ازشان
ساطع مي شود؛ وگرنه آدم سالم كه اين جوري نيست .
زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم.
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
به چشمان پریرویان این شهر
به صد امیدمی بستم نگاهی
مگريك تن ازاين ناآشنايان
مرابخشدبه شهر عشق راهي
به هر چشمي-به اميد اينكه اين اوست
نگاه بيقرارم خيره ميماند
يكي هم زين همه نازآفرينان
اميدم رابه چشمانم نميخواند
غريبي بودم وگم كرده راهي
مراباخود به هرسويي كشاندند
شنيدم بارها ازرهگذاران
كه زيرلب مراديوانه خواندند!
ولي من چشم اميدم نميخفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهربام ودري سرمي كشيدم
به هربوم وبري پرمي گشودم
اميد خسته ام ازپاي ننشست
نگاه تشنه ام درجستجوبود
درآن هنگامه ي ديداروپرهيز
رسيدم عاقبت آنجا كه او بود
"دوتنها و دوسرگردان دو بي كس"
زخود بيگانه از هستي رميده
ازين بيدرد مردم رونهفته
شرنگ تااميدي ها چشيده
دل ازبي همزباني ها شكسته
تن ازنامهرباني ها فسرده
زحسرت پاي دردامن كشيده
به خلوت سربه زيربال برده
"دوتنها و دوسرگردان دوبي كس"
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بي زباني راگشودند
سكوت جاوداني راشكستند
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
كه اين ديوانه ي ازخود بدركيست؟
چه گويم؟ازكه گويم؟با كه گويم؟
كه اين ديوانه را ازخودخبرنيست
به آن لب تشنه ميمانم كه -ناگاه-
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي ازقطره آبي ترنكرده
خوردازموج وحشي تازيانه!
مپرسيد اي سبكباران مپرسيد
مراباعشق اوتنهاگذاريد
غريق لطف آن دريانگاهم
مرا تنهابه اين دريا سپاريد!
امشب شب پرواز کردن به معراج دل سپردن و دریا گریستن است.
امشب نخلهای کوفه خمیده با گریه یتیمان همنوایی میکنند و کوچه های
کوفه در انتظار قدوم مبارک غریبه آشنایی به سر میبرند که خش خش
کیسه ی همیشه پرش بر شانه هایش آمدنش را نوید میداد.
امشب ۲۵ سالاز فراق دو همراه این غریبه ی آشنا گذشته و او این
ربع قرن ناجوانمردی های بسیار دیده است.
اما نمیداند چرا امشب بیشتر از هر شبی دلش شکسته
اویی که روزها و شبهاست که خار در چشم و استخوان در گلو زندگی
کرده و برای حفظ وحدت سکوت کرده و دم بر نیاورده است.اویی که چاه
تنها سنگ صبورش بوده است نمیداند امشب او را چه شده که بیتابانه به
دنبال ماوای آرامشی میگردد.او تنها یک چیز را خوب میداند:
میداند که امشب درد او ناشی از زخم ابن ملجم نیست.درد او درد میخ دری
است که سینه ی همسرش را شکافت و امشب شمشیری شده بر فرق سر او
و فردا تیری میشود بر گردن علی اصغرش و نیزه ای که سر حسینش را
بالا میبرد و تنها او و خدایش میدانند که آن میخ در کذایی هنوز هم پس از
گذشت سالها به شکلهای مختلف در می آید و دل یوسفش را خراش میدهد.
خودش و خدایش کمکمان کنند که ما از آن میخ در به هر نوعش به دور
باشیم.التماس دعا
اوبرگشت اویی که تمام زندگی من است وبرگشتنش همه ی آرزویم امانمیدانم
چراخیلی هاتاب دیدن خوشبختی کوتاه نورسیده مرانداشتندوبازهم..........
.نمیدانم الان دارمش يانه نميدانم بازهم رفته يامانده ميدانم كه خودش هم نميداند
اماميخواهم بداندكه من هميشه مال اوبودم وهستم وباقي ميمانم میدانم که
آدمهاتنهایک قلب دارندوبه هرکه بسپارندش دیگرپسش نمیگیرندومن ازآن شب
سردزمستانی که قلبم رابه چشمان جادویی اش سپردم دیگرقلب ندارم وبرای
همیشه منتظرش میمانم.
بهش گفته ام که اینباربادفعه های پیش فرق میکندهمیشه خودش باپای خودش
برمیگشت ولی اینبارمطمئنم که باواسطه بودن خدابرگشته پس اوراازخدا
گرفته ام امکان نداردبگذارم به بهانه های بچگانه گذشته برودباهرشرایطی
کنارمیایم دوریش ندیدنش بداخلاقیش.من به معجزه دعاخیلی معتقدم تورابه
خدابرایم دعاکنیدکه بتوانم دعاکنیدکه بخواهدوبمانددعاکنیدکه بگذارند
ديروز قلبم گم شد هر جا گشتم نبود.
به مامانم گفتم قلبمو نديدي؟ گفت: اره!
گفتم : كجا؟ گفت: تيكه هاي شكسته ي اون رو توي اتاقت ديدم..
من با ناراحتي
گفتم: الان كجاست؟ گفت: انداختمش بيرون...
گفتم: يعني تو فكر نكردي من قلبمو مي خوام ....؟؟!! گفت: نه
گفتم شايد فهميدي
كه يه قلب شكسته به دردت نمي خوره....
با ناراحتي خونه رو ترك كردم ميخواستم جلوي بغضي رو كه گلمو
ميفشرد بگيرم
ولي نميشد .. اخرش اشك هام تند تند اومدن...
ديروز پاييز بود و برگ هاي پاييزي زير پاي من ميمردن ...
در فراق قلبم خيلي تنها شده بودم ...كه يه دفعه يكي اومد يكي از
ديار ديگران ..
مستي از ميكده ي بالا دست...
ايستاد روبه روم نگام كرد يه قلب كه هنوز جون داشت توي
دست هاش بود
بهم گفت: قلبمو نگه ميداري پيش خودت؟
گفتم: واسه چي؟ گفت: اخه خيلي ميلرزه .. خيلي ميتپه ..
خيلي ميزنه فكر كنم
عاشق شده...
منم كه تشنه ي قلبه زنده ي جون دار بودم اون رو گرفتم و توي
جاي خالي قلبم
گذاشتم و اون يكي رفت ميون كوچه هاي پاييزي گم شد ...
من متولد بهار بودم متولد فصلي سبز ولي حالا توي پاييز از نو يه
زندگي يافته بودم.
دستم رو گذاشتم روي سينم ! اون يكي راست ميگفت اون قلب بيش
از حد تند ميزد.. و همش ميلرزيد...
به مادرم فكر كردم به قلب گم شده ي ديروزم و اين قلب پر تپش امروز...
و همون موقه اين تصميم رو گرفتم: اين قلب رو نگه ميدارم و هيچ وقت به
صاحبش پس نميدم مگر اينكه واسه پس گرفتنش دلم رو بشكنه....
مطمئنم ميدوني چون تو هم مثل من تنهايي ..
هزارها عروسك مثل تو ساخته شدن ولي با اين حال
تنها تويي كه اينجايي...
امير حسين خيلي تو رو دوست داره ولي با اين حال
تو رو جا گذاشته خونه ي ما... نگراني ؟ كه نكنه يكي
بهتر از تو رو پيدا كرده باشه ... نميتونم بهت قول يا
اطمينان خاطر بدم كه امير حسين اينجور بچه اي نيست
چون همه ي ادم ها همه چيز رو خيلي زود فراموش ميكنن..
مخصوصا قول هاشون رو...
اميرحسين با تو بازي ميكنه تو رو به زمين ميكوبه و ميشينه
روت و بهت ميخنده ... ولي تو باز اين لبخند احمقانه روي
لب هاته... شايد چون تو ساخته شدي كه باهات بازي بشه..
به نظر تو من هم واسه اين ساخته شدم؟ واسه ي بازي؟
تو چرا جوابمو نميدي؟ فكر كنم اولين انسان بزرگي باشم كه
دارم درد دل هامو بهت ميگم واسه همين شكه شدي
و جوابمو نميدي... اخه تو تنها كسي هستي كه مطمئنم
راز هامو به كسي نميگي...
و اگر هم بگي به بچه هايي ميگي كه قدرت شنيدن رو دارن
نه به ادم بزرگ هايي كه صداي تو رو نميشنون...و من هم
از اون ادم بزرگ ها ميترسم...
ميترسم بفهمن كه من ادم نيستم .. ميترسم بفهمن منم يه
عروسكم ... يه عروسك كه نقش يه ادم رو داره خيلي خوب
بازي ميكنه...
بازم كه لبخند ميزني ! يه چي ميگم ناراحت نشو.. لبخندت
واقعا احمقانه است و چشم هات .. واقعا نميتوني بازشون
كني و نگاه كني.. خسته نشدي از اين همه سياهي..
چرا سعي نميكني رنگ هاي ما انسان ها رو ببيني!
شايدم اينجوري راحت تر بتوني تحملمون كني.... شايد
اگه چشم هات باز بود ديگه نميخنديدي...



